تبليغاتX
جهان، اجبارگاه جبر
پایان دلیلی است بر ناخواسته ای که آن را زنده گی می نامیم

وقتی سبز تر از جهان به جهان می اندیشم ، جهان پاییزیست میان ذهن سبزی که پندار را هنوز بهانۀ آموختن می داند ...

گاه پندار مرا در جهان فریاد می کشد و می کشم میان نبودها نعش بودن را و پندار جهان را برایم فتح می کند ...

کاش نمی دانستم که دانستن همان تکرارهای ندانستنیست و نداشتن داشتنِ حسرت ها ، و اینکونه حسرت، دیوار می نهد میان من و خدا جهانی را که در اندیشه سبز من تکرار می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 5:5  توسط محمد علی بیداد |